رونق تولید ملی | سه‌شنبه، ۲۳ مهر ۱۳۹۸

آبروی بر باد رفته – قصه های کهن - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

آبروی بر باد رفته – قصه های کهن

Loading the player...

دانلود

یک روز چند تا از بچه های مکتب دور هم نشسته بودن درس میخواندن که زیاد دل به خواندن نمیدادن و یکی از بچه ها گفت یک فکر دارم و بیایم انجام بدیم ، فکرش این بود که سوال امتحانها رو از معلم کش برن تا امتحان براشون آسون بشه و نیازی به درس خوندن نداشته باشن ، رفتن در مکتب منتظر معلم منتظر ماندن تا معلم بیرون و یکی از بچه هاکه این کار رو درست نمیدونست همش میگفت : بیاین این کار رو نکنیم و از این کار فرار میکرد ...