رونق تولید ملی | سه‌شنبه، ۲۳ مهر ۱۳۹۸

اشعاری در وصف ورود اهل بيت علیهم السلام به مدينه - نمایش محتوایی اربعین

 

 

اشعاری در وصف ورود اهل بيت علیهم السلام به مدينه

سوى ملك حجاز آن لشكر آه
به ‏پيمودند ره را گاه و بيگاه‏
چو پيدا گشت راه يثرب از
دورحرم را شد عيان، بر سر دگر شور
ورود شهر و آن بنگاه و منزل
بدى اهل حرم را سخت مشكل‏
چو ديد آن دختر سلطان سرمد
نشستنگاه جدّ خويش احمد
عتاب آميز گفت آن بى‏ قرينه
پر از غم سينه، با شهر مدينه‏
مدينة جدّنا لا تقبلينا
فبالحسرات و الأحزان جئنا
خرجنا منك بالاهلين جمعا
رجعنا لا رجال و لا بنينا
غلامان بهر آن سلطان والا
به ‏پا كردند خرگاهى در آنجا
دليل ره بشير آن نيك آئين
كه بود اندر ركاب سرور دين‏
بدو فرمود آن سلطان مظلوم
كه باشد مر مرا پيدا و معلوم‏
پدر بودت يكى پاكيزه گوهر
به شعر اندر سخن سنج و سخنور
تو را خود بهره باشد اندر اين كار
توانى رشته كردن نظم اشعار
بگفت آرى فدايت جان عالم!
مرا خود شاعرى باشد مسلّم‏
پس آنگه گفت شاه دل پر از درد
روان شو، سوى يثرب اى جوانمرد!
خبر ده اى دليل راه‏پيما
از آن غوغا كه آمد بر سر ما
بشير از امر آن سلطان ذيجود
برانگيزد اسب خويشتن زود
شد اندر شهر و كرد اين شعر انشا
بزد از پرده دل سخت فرياد
بگفت اى پيروان دين احمد!
شهيد تيغ كين شد شاه سرمد
شهى بگذشت از اين دار فانى
كه تلخ آمد پس از او زندگانى‏
خديوى شد نگون از باره بر خاك
كه جايش بود دوش شاه لولاك‏
أبا آن تشنه كامى آن شه داد
به راه دين جدّ خويش، سر داد
هم ايدر نايب حق شاه سجّاد
امير دين خديو جمله عبّاد
برون شهر آن سلطان عالم
زده از بهر خود خرگاه ماتم‏
شتابيد اين زمان سوى جنابش
به ‏بينيد آن شه و چشم پر آبش‏
چو اين گفت اين بشير نيك اختر
ز يثرب شد بپا غوغاى محشر
چنان شد شهر يثرب تا پر از سوز
كه محشر را عيان ديدند آن روز
زن و مرد آن زمان با ناله و آه
شتابيدند يكسر سوى آن شاه‏
شهى ديدند سر تا پا پر از غم
ز اندوهش جهانى پر ز ماتم‏
چو ديد آن شاه اصحاب وطن را
ز پيران و جوانان، مرد و زن را
شد آن كرسى ‏نشين عرش داور
بكرسى اندر آن فرخنده محضر
سپاس آورد خلّاق ز من را
درودى گفت، جدّ خويشتن را
حديث كربلا و كوفه و شام
همه آن قصّه‏ هاى محنت انجام‏
ز سر تا بن خداوند شفاعت
بيان فرمود بهر آن جماعت‏
فتادند آن همه بر خاك پايين
به اشك آلوده گفتندى ثنايش‏
شد از گفتار شاه دل پر از غم
فغان مرد و زن بر چرخ اعظم‏
وز آنجا خسرو ملك جلالت
روان شد سوى درگاه رسالت‏
نماز آورد قبله انس و جان را
سلامى گفت شاه كن فكان را
پس از جور و ستمهايى كه بردى
به جدّ خويش يك يك برشمردى‏
به منزل شد روان آن شاه ابدال
عزادار پدر بودى، چهل سال‏
ابر يعقوب آل احمد پاك
همه بيت الحزن شد عرصه خاك‏
دلا ز اين داستان بس كن سخن را
كه پايان نيست اين رنج و محن را
هزاران شكر خلّاق جهان را
كه گويا كرد اين الكن زبان را
رسيد اين غم فزا دفتر به إتمام
به «معراج محبّت» كردمش نام‏
به محشر آرزو باشد همينم
كه باشد اين كتاب اندر يمينم‏