امام و یتیمان

چند نفر کنار چاه آب ایستاده بودند و به نوبت آب می کشیدند و درون مشکهای خود می ریختن و سپس به سمت خانه ی خود می رفتند ، همگی مرد بودند و فقط یک زن در نوبت ایستاده بود که آخرین نفر بود و سر انجام نوبت به او رسید و به سختی آب از چاه می کشید و مشک بزرگ آب را پر کرد و به زحمت مشک را بر دوش گرفت به سمت خانه رفت ، مسیر خانه طولانی بود و زن خسته با قدم های کند به خانه میرفت و مرد ناسناسی از راه رسید و گفت بگذار کمکت کنم و زن گفت : خدا خیرت بدهد هیچکس به من کمک نکرد ...
 

Loading the player...