رونق تولید ملی | دوشنبه، ۲۹ مهر ۱۳۹۸

دارد غروب فرشچیان گریه می کند - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

دارد غروب فرشچیان گریه می کند

Loading the player...

شاعر: حمیدرضا برقه ای
با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد   /  در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد   /  شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است  /  در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت    /  وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت  /   مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست  / شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت   /  دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت  / تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند /   دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید / بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید   /  حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را ، حروف را / از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت /  بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت / "خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود" / اوکهکشان روشن هفده ستاره بود
خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن  / پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن /  شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ...
در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس  /شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...