رونق تولید ملی | یک‌شنبه، ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

دهم صفر سال ۹۹ هجرى قمرى - نمایش محتوایی محرم

 

 

دهم صفر سال ۹۹ هجرى قمرى

آغاز خلافت عمربن عبدالعزيز (هشتمين خليفه اموى)

عمربن عبدالعزيز، هشتمين نفرى است كه از خاندان بنى اميه به خلافت دست يافت. وى گرچه از اين طايفه ناحق و ضدولايت است، وليكن نسبت به خلفاى پيش از خود و پس از خود از بنى اميه، نام نيكى از خود برجاى گذاشت و بسيارى از كردارهاى وى، مورد ستايش دوستان و مخالفان بنى اميه، از جمله مورخان و سيره نگاران اهل سنت قرار گرفته است.

ابن عساكر، تاريخ ‌نگار شافعى مذهب درباره شخصيت عمر بن عبدالعزيز گفت: و كان عمربن عبدالعزيز ثقة مأمونا، له فقه، و عِلم، و ورع، و روى حديثا كثيرا، و كان امامَ عدل...(۱۰۰)

عمربن عبدالعزيز، مكنّى به «ابوحفص» در سال ۶۱ و به روايتى سال ۶۳ قمرى، همان سالى كه ام المؤمنين «ميمونه» همسر پيامبراكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله بدرود حيات گفت، ديده به جهان گشود.

پدرش عبدالعزيزبن مروان بن حكم و مادرش ام عاصم بنت عاصم بن عمر بن خطاب است.(۱۰۱) بنابراين، وى از سوى پدر با يك واسطه به مروان بن حكم و از سوى مادر، با دو واسطه به عمربن خطاب منتهى مى گردد.

وى در مدينه منوره به تحصيل علم و معارف پرداخت و در همين شهر رشد و نمو يافت. پدرش عبدالعزيز به خاطر نزديكى به خلفاى اموى، در شام زندگى مى كرد و در سالى فرماندارى مصر را به دست آورد و از شام عازم مصر گرديد و خانواده اش را به همراه خود به مصر منتقل كرد. ولى عُمَر حاضر نشد به همره آنان برود و از پدرش تمنا كرد كه به او اجازه دهد به جاى مصر، به مدينه برود و در نزد فقها و علماى معروف اين شهر به كسب علوم و معارف پردازد. پدرش به وى اجازه داد و او راهى مدينه گرديد.

وى در مدينه از اساتيد متعددى استفاده برد، از جمله، از عبيداللّه بن عبداللّه كه از دوستداران اهل بيتعليهم‌السلام و از ارادتمندان به اميرمؤمنان على بن اءبى طالبعليه‌السلام بود.

اين استاد، هنگامى كه متوجه شد عمربن عبدالعزيز بسان ساير بنى اميه، فاسدالعقيده است و نسبت به اميرمؤمنانعليه‌السلام دشنام و ناسزا روا مى دارد، درصدد اصلاح وى برآمد و با شگرد ويژه خود، وى را تاءديب كرد و از وى تعهد ستاند كه ديگر هيچ گاه نسبت به آن حضرت اسائه ادب نكند.

عمربن عبدالعزيز به تعهدش پاى بند ماند و از آن زمان به بعد، هيچ گاه شنيده نشد كه وى مرتكب اين گناه عظيم گرديده باشد. و بالعكس، از ارادتمندان آن حضرت گرديد و بنا به گفته مورخان اهل سنّت، هميشه از آن حضرت به نيكى ياد مى كرد. فما سمع بعد ذلك يذكر عليّا الّا بخير.(۱۰۲)

هم چنين روايت شده است كه عمربن عبدالعزيز در عرفه، چنين نيايش و مناجات مى كرد: اللّهم زِد محسن آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله إ حسانا، اللّهم راجع بمسيئهم الى التّوبة، اللّهم حط من اءوزارهم برحمتك.(۱۰۳)

بنا به گواهى تاريخ، پس از شهادت اميرمؤمنانعليه‌السلام و صلح تحميلى امام حسن مجتبىعليه‌السلام با معاوية بن ابى سفيان در سال ۴۱ قمرى و استقرار كامل معاويه بر سراسر عالم اسلام، دشنام و ناسزاگويى به اميرمؤمنانعليه‌السلام روز به روز در ميان صاحبان قدرت و سياست و سپس در ميان توده مردم گسترش پيدا كرد، به طورى كه آن را از جمله عبادت به شمار مى آوردند و در عصر تمام خلفاى سفاك اموى، اين رويه ناپسند رواج داشت، مگر در عصر عمربن عبدالعزيز.

ابن خلدون در اين باره گفت: هم چنين بنى اميه تا آن هنگام اميرمؤمنان علىعليه‌السلام را سب مى كردند. عمر به سرتاسر بلاد نوشت تا از اين كار بازايستند.(۱۰۴)

به هر تقدير، پدرش در سنين كودكى عمر وفات يافت و سرپرستى وى را عمويش عبدالملك بن مروان (پنجمين خليفه اموى) بر عهده گرفت و وى را به جمع فرزاندان خود افزود و حتى بر برخى از آنان، او را ترجيح مى داد.

عبدالملك، يكى از دختران خود، بنام فاطمه را به عقد عمر بن عبدالعزيز درآورد.(۱۰۵)

عمر بن عبدالعزيز در ۲۵ سالگى از سوى پسرعمويش وليد بن عبدالملك به فرماندارى مكه، مدينه و طائف منصوب گرديد و اين مقام را از سال ۸۶ تا ۹۳ قمرى بر عهده داشت.(۱۰۶) وى در آغاز فرماندارى خود بر حجاز، ده تن از فقهاى برجسته مدينه را گردآورد و آنان را مشاور خود ساخت و به آنان سوگند داد كه او را در احقاق حق و نهى از باطل يارى دهند و خود را موظف ساخت كه از رايزنى و پيشنهادات آنان، لحظه اى غافل نسازد.(۱۰۷)

سرانجام با حسادت حجاج بن يوسف ثقفى (عامل وليد در عراق) و شكايت وى در نزد خليفه نسبت به عمربن عبدالعزيز، مبنى بر اين كه وى مخالفان دولت بنى اميه را در مكه و مدينه پناه مى دهد و آنان را در ابراز عقيده خويش آزاد مى گذارد، خليفه از او ناخرسند شد و وى را در سال ۹۳ قمرى، از امارت حجاز معزول ساخت و به جاى وى، عثمان بن حيان را منصوب كرد.(۱۰۸)

امّا پس از آن كه سليمان بن عبدالملك، پس از برادر خود وليد به خلافت رسيد، از عمربن عبدالعزيز دل جويى كرد و مقام اش را در نزد خود گرامى ساخت و وى را از مشاوران عالى رتبه خويش قرارداد تلاش كرد از انديشه ها و نظرات وى پيروى كند.

عمربن عبدالعزيز بر اين عقيده بود كه با سفارش ها و اندرزهاى خويش، سليمان بن عبدالملك را به اصلاح وادارد و از منكرات و رفتارهاى ناپسند بازدارد.(۱۰۹)

سليمان بن عبدالملك در دهم و به روايتى در بيستم صفر سال ۹۹ قمرى در شهر دابق، در سرزمين قشرين، وفات كرد و در هنگام وفاتش، طى وصيت نامه اى، عمربن عبدالعزيز را ولى عهد و جانشين خود معرفى كرد.(۱۱۰)

عمربن عبدالعزيز پس از به دست گرفتن خلافت، نخستين كارش اين بود كه هر چه از همسرش فاطمه بنت عبدالملك، از قبيل جواهرات، زينت آلات، اراضى و دارايى هاى ديگر در نزدش بود به بيت المال بازگردانيد و به همسرش گفت: من و تو و اين اموال در يك خانه نمى گنجيم!

ولى هنگامى كه وفات كرد و يزيد، برادر همسرش به خلافت رسيد، همه آن دارايى ها را به خواهرش بازگردانيد. فاطمه نپذيرفت و گفت: نمى خواهم به هنگام زنده بودن همسرم از او اطاعت كرده باشم و پس از مرگش نافرمانى كنم. آن گاه، يزيد همه آن دارايى ها را در ميان اهل خانه و كسان خود تقسيم كرد.(۱۱۱)

يكى از رويدادهاى مهم عصر خلافت عمربن عبدالعزيز، عزل يزيد بن مهلب از خراسان بود. (ماجراى آن، پس از اين خواهد آمد)

گفتنى است كه دعوت بنى عباس و جنبش هاى عباسيان بر ضد امويان، در عصر خلافت عمربن عبدالعزيز، از منطقه خراسان آغاز گرديد،(۱۱۲) و پس از حدود ۳۰ سال در عصر خلافت مروان حمار به پيروزى نايل آمد.

سرانجام عمربن عبدالعزيز، پس از دو سال و پنج ماه خلافت، در ۳۹ سالگى بدرود حيات گفت.

تاريخ درگذشت وى، رجب سال ۱۰۱ و بنا به روايتى جمادى سال ۱۰۲ هجرى قمرى در «ديرسمعان» از مناطق شام است.

عمربن عبدالعزيز، پيش از وفات، به مدت بيست روز بيمار بود و پس از آن وفات كرد و در همان دير سمعان به خاك سپرده شد.(۱۱۳)

پس از او، يزيدبن عبدالملك به عنوان نهمين خليفه اموى بر تخت خلافت تكيه زد و آن چه را كه عمربن عبدالعزيز انجام داده بود، همه را دگرگون ساخت،(۱۱۴) و روش نابخردانه خلفاى پيشين بنى اميه را در پيش گرفت.