رونق تولید ملی | شنبه، ۲۷ مهر ۱۳۹۸

شعر اربعین - نمایش محتوایی اربعین

 

 

شعر اربعین

نگاه گریه داری داشت زینب

چه گام استواری داشت زینب

دل با اقتداری داشت زینب  

مگر چه  اعتباری داشت زینب

چهل منزل حسین منجلی شد

گهی زهرا شد گاه علی شد

ندیدم زینبی کبری تر از این  

ندیدم زینت باباتر از این

ندیدم دختر زهراتر از این

حسینی مذهبی غوغاتر از این

به پیش پای ما راهی گذارید

بنای زینب اللهی گذارید

اگرچه غصه دارد ،آه دارد

 به پایش خستگی راه دارد

به گردش آفتاب و ماه دارد

به والله که یوم الله دارد

همینکه با جلالت سر نداده

به دست هیچکس معجر نداده

پس از آنکه زمین را زیر و رو کرد

سپاه کوفی را بی آبرو کرد

کمی از خاک را برداشت بو کرد

رسیدم کربلا ای داد بی داد

حسین سرجدا، ای داد بی داد

چهل روز است گریانم حسین جان

چو موی تو پریشانم حسین جان

چهل روز است می خوانم حسین جان

حسین جان حسین جانم حسین جان

تویی ذکر لبم الحمدلله

حسینی مذهبم الحمدلله

همین جا شیرخواره گریه  می کرد

رباب بی ستاره گریه می کرد

گهی بر گاهواره گریه می کرد

 گهی بر مشک پاره گریه می کرد

خدایا از چه طفلم دیر کرده؟

مرا بیچاره پیر کرده

همین جا دور اکبر را گرفتند

زما شبه پیمبر را گرفتند

ولی از من دو دلبر را گرفتند

هم اکبر هم برادر را گرفتند

به تو گفتم که ای افتاده از پا

زجا برخیز ورنه معجرم را

همین جا بود که سقای ما رفت

به سمت علقمه دریای ما رفت

پناه عصمت کبرای ما رفت

پی او گوشواره های ما رفت

فقط از علقمه یک مشک برگشت

حسین بن علی با اشک برگشت

همین جا بود که دلها گرفت و...

 کسی روی تن تو جا گرفت و

سرت را یک کمی بالا گرفت و...

و از پشت سرت سررا گرفت و

همین که بر گلویت خنجر آمد

صدای ناله زهرا در آمد

همین جا بود الف را دال کردند

تنت را بارها پامال کردند

ته گودال را گودال کردند

تو را به سم مرکب چال کردند

اگر خواندم قلیلت علت این بود

که یک تصویری از تو بر زمین بود

تو ماندی و کبوتر رفت کوفه

تو را کشتند و خواهر رفت کوفه

خودم در راه و معجر رفت کوفه

چه بهتر زودتر سر رفت کوفه

وگرنه دردها می کشت ما را

نگاه مردها می کشت ما را

بهاری داشتم اما خزان شد

قدی که داشتم بی تو کمان شد

عقیق تو به دست ساربان شد

طلای من نصیب کوفیان شد

خبر داری مرا بازار بردند

میان مجلس اغیار بردند

همین جا بود افتادند تن ها

همین جا بود غارت شد بدنها

تمامی کفن ها- پیرهن ها

بدون تو کتک خوردند زن ها

همین جا بود گیسو می کشیدند

به هر سو دخترانت می دویدند

همین جا تازیانه باب گردید

رخ ما در کبودی قاب گردید

زخجلت خواهر تو آب گردید

که معجر بعد تو نایاب گردید

سکینه معجر از من خواست

اما خودم هم بودم آنجا مثل آنجا

زجا برخیز غمخواری کن عباس

دوباره خیمه را یاری کن عباس

برای عزتم کاری کن عباس

علم بردار علمداری کن عباس

سکینه می کند زاری ابالفضل

چه قبر کوچکی دارد ابالفضل



شاعر: علی اکبر لطیفیان