رونق تولید ملی | سه‌شنبه، ۲۳ مهر ۱۳۹۸

شهید ناصر رسولی جمادی - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

شهید ناصر رسولی جمادی

Loading the player...

دانلود

زمانی که بهار عطر دل انگیزش در طبیعت پراکنده بود و طبیعت رخت عوض کرده  وسبزینه پوش شده بود در 11/1/1342 در روستای جمادی  شهید ناصر رسولی جمادی در خانواده ای فقیر و بی چیز اما مومن چشم  به دنیا گشود به گفته مادرش شهید آسان وسهل به دنیا آمد پسر بزرگم  را فرستادم  دنباله مادرم  ( مادربزرگ شهید) مادرم وعروسمان آمدند وبا کمک آنها وماما خیلی راحت این بچه به دنیا آمد . چون فقیر بودیم مادرم هم در بزرگ کردن این بچه ها به من کمک می کرد وبه من  کمک مالی که می کردند  بچه  بزرگ  وبزرگتر شد خیلی زرنگ وشلوغ بود یک بار در کودکی آنقدر شلوغ کرد در اطرافم ظرف سفالی بود با عصبانیت به طرفش پرت کردم به پیشانی اش  خورد زخمی شد وخون آمد الان هم وقتی به یاد آن روزی می افتم ناراحت می شوم با برادر بزرگش دوست و رفیق بود وقتی گوسفندان را به چرا می بردند با این که بچه تر از او بود به او می گفته پا شو گوسفندان را به دوش . خیلی زرنگ ودرس خوان بود همیشه بیست می گرفت این درس خوانی  را تا بزرگی هم ادامه داد ودر آخر هم خیلی خوب به سرانجام رساند با بچه های وهم سالانش در روستا بازی های مختلف می کردند در ابتدا تولدش در روستای جمادی مدرسه نبود اما قدوم مبارک شهید باعث شد تا او به من دبستان رفتن برسد به روستا مدرسه بیاید انگار روزگار هم می دانست او باید درس بخواند وسرنوشت او را برای ادامه تحصیل به شهر وفعالیتهای انقلابی بکشاند تا کلاس چهارم  را در روستای  جمادی خواند چون پنجم در جمادی نبود در روستای قلعه جوق خواند ولی برای ادامه چون راهنمائی در روستاها نبود مجبور شد به شهر مهاجرت کند سال تقریباً  54 به اردبیل آمد  مدت کمی در خانه عمو وعمه اش ماند ولی بعدها به مسافر خانه نونهال در چهار راه امام آمد آنجا هم کار می کرد وهم شبها می ماند از همان زمانها به جریان انقلاب پیوسته بود شرکت در راهپیمائیها  ورفتن به منبر  آیت ا.. مروج وپیگیری فرمانهای حضرت امام از فعالیتهای انقلابی او بود . در 10 سالگی 52 سرخک گرفته بود و خیلی تب داشت در روستا امکان بود برادر بزرگش خواست او را به اردبیل بیاورد ماشین گیر نیامد به این که خودش هم مریض بود وپادرد شدیدی داشت شهید راکول کرد وتا روستای دیجویجین آورد  از آنجا او را با جیپ به اردبیل آوردند ودر خانه عمه شان از فرط خستگی برادر بزرگش وهم به دلیل پا درد بیهوش شد وبه مدت یکماه شهید در اردبیل ماند  خوب که شد دو باره به روستا برگشت وادامه تحصیل داد.
 بخشعلی رسولی برادر بزرگ شهید می گوید : چند سال بعد از اردبیل رفتنش به روستا آمده بود وبچه های ده را درمسجد جمع کرده وبرای آنها سخنرانی می کرد  این شعر را درآنجا برای بچه ها خواند:
آبادی بتخانه ز  ویرانه ماست           جمعیت کفر از پریشانی ماست
 اسلام به ذات خود ندارد عیبی            هر عیب که است از مسلمانی ماست
 با این که بچه بود اما روحش بزرگ و متعالی بود در زمان تحصیل  در روستا به دیگر همکلاسیهایش کمک می کرد تا درسهایشان را خوب  بخواند  می گفت   اگرآدامس بجوئید درسها یادتان می رود از بچگی به نماز وروزه اهمیت می داد . به فامیلها وآشنایان خیلی احترام می گذاشت وخیلی مهربان بود روزی در ماه رمضان نزدیک افطار  بخانه آمد ودید من وزن برادرش افطاری درست کرده ایم گفت مادر آن پسرعمو وپسرعمه  ات با هم اختلاف دارند وقهرند این همه غذا پخته ای  چرا آنها را به افطار دعوت نمی کنی  وآشتی نمی دهی با این حرف بچه ، به خودم آمدم ودر دل گفتم چرا خودم به این فکر نیافتادم . خلاصه حضور او در روستا ودر کنار خانواده با این که کم بود اما  مفید وپر رنگ بود.
 در زمان بعد از انقلاب هم شهید خیلی پرشور وفعال بود درمجالس مرحوم شیخ سعید حاضر می شد واز او خط مشی می گرفت در آن زمان حزبهای مختلفی در جامعه بودند که میخواستند عقاید خودشان را به کرسی بنشانند وهر حزبی بحث می کردند  ودلایل خود را به دیگران توضیح می دادند شهید درآن موقع در مسافرخانه نونهال می ماند و صاحب آن جا به شهید می گفت تو برو جلو حرف بزن ما حرف زدن بلد نیستیم ما هم ساتورها را در دست داریم و پشت سرت هستیم اصلاً نترس او هم شروع به بحث با کمونیست ها می کرد در یک طرف کمونیستها می ایستاد ودر طرف دیگر انقلابیون ، شهید با دلائل وآیات قرانی  واحادیث  استدلال می کرد وآنها را محکوم می نمود وقتی در اردبیل بود خانواده اش  برای او رخت لباس خریدند مرتب به او سر می زدند مادرش از ده برایش تخم مرغ می فرستاد .
 خیلی مهربان  بود وبه همه فامیل حتی آنهایی که در تهران واردبیل بودند  سر می زد وبر ایشان هدیه می برد  وبه همین خاطر همه در موقع شهادتش در جمادی جمع شدند.
 بعد از انقلاب به تبع همان روزها در زمان بیکاری  به پایگاه میرزاعلی اکبر مرحوم می رفت وفعالیتهای بسیجی انجام می داد یکی از موهبتهای الهی به شهید ، صدای خوب و گوش نوازش بود در مراسمات مذهبی  پایگاه مداحی می کرد وزمانی هم که در منطقه بود برای رزمنده ها می خواند.
فعالیت در پایگاه میرزاعلی اکبر او را با افراد وارسته وبزرگوار آشنا ودوست کرد مانند مرحوم آیت ا.. مروج ـ شهید اصغر باقری خیرآبادی ـ شهید سلیم نوعی اقدم ـ شهید سلمان نوعی اقدم ـ رضا اقتدی زاده حاج حسین حاج محمدی ـ ایرج محمد پور وسایرین بزرگوارنی که همه شهیدشدند و شهید از آنها خیلی چیزها آموخت وهم از  شهید خیلی چیزها یاد گرفته اند  تحصیلات راهنمائی شهید که تمام شد در زمان دبیرستان ( شریعتی) به دلیل مشکلات مالی مجبور شد روزها کار بکند وشبها  درس بخواند وبلافاصله از دانشگاه در سال 62تا63 پذیرفته شد . چیزی که یکی از آرزوهای او محسوب می شد  خیلی به تحصیل علاقه داشت خیلی کتاب داشت واگر پولی به دستش می رسید باز هم کتاب می خرید در نگهداری آنها کوشا بود  ودر کنار تحصیل دردانشگاه آزاد دروس حوزوی شروع کرده بود  گفتنی است تحصیل علم و دانش هرگز او را از هدفهای بزرگش دور نمی کرد  بلکه به بینایی کافی برای ادامه راهش  می بخشید . مدتی با یکی از  برادرانش در یک کارگاه نجاری مشغول به کار شدند رفتن به جبهه را نیز از همان اوایل جنگ شروع کرده بود فوق العاده به حضرت امام علاقه داشت ومی گفت تکلیف شرعی و وظیفه است باید برویم هیچ کس و هیچ چیز مانع او از رفتن نمی شد.
 مادرش نقل میکند: روزی به روستا آمد واسلحه ای هم با خود داشت هدفی را بالای تپه ای گذاشت وگفت بزن عمویش از آنجا رد می شد گرفت ویک تیر زد اما به هدف نخورد من زدم درست به هدف خورد مرا تشویق کرد وگفت  آفرین به مادرم  قربانت بروم. چون از خانواده دور بود ومی دانست اگر همه ،جبهه رفتن های او را بدانند نگران خواهند شد اکثراً  مخفیانه می رفت ودر سال تقریباً 62 در کمیته پخش مصالح ساختمانی استخدام شد و در آنجا کار می کرد دوستانش اورا تشویق به ازدواج می کردند دوست و همرزم او قربان علیزاده می گوید: از سال 60  در پایگاه میرزاعلی اکبر با او آشنا شدم بزرگترین خصیصه او کمک به فقرا ودستگیری از آنها بود دارای روحی الهی بود همیشه می گفت باید همه چیز خود را فدای دین بکنم  از طریق من ( علیزاده ) با یکی از فامیلهای ما آشنا شده بود  یک روز دو نفری اوایل سال 63 به خواستگاری رفتیم حرفها که تمام شد من شروع به نوشتن کردم شهید دید نمی توانم خوب وروان بنویسم  گفت فلانی پس چرا سریع تر تمام نمی کنی خودش قلم را گرفت با سلیقه وادبیات  خاص خودش شروع به نگارش کرد.
 اما او ( شهید ) باید خبر ازدواجش به خانواده اش در روستا می رساند به ده رفت مادرش در حال بریدن رشته بود گفت کارت را تمام کن می خواهم ترا به شهر ببرم ازدواج کرده ام مادرش با تعجب  گفت چه کار کرده ای گفت شوخی می کنم عموهایم  در شهر مرده اند ترا آنجا می برم مادرش گفت زبانت را ببر بیچاره هستند چرا بیچاره هستند چرا بمیرند گفت اصلاً راست گفتم ازدواج کردم ومی خواهم ترا هم ببرم عروس را ببینی!1
بالاخره مادر وبرادر وخواهرانش را به اردبیل آورد آنها وقتی به خانه عروس رسید دیدند خیلی مهمان هست وعاقد هم آمده عصر آن روز حاج آقا سیدحاتمی عقد را خواند و به این ترتیب شهید ازدواج کرد فردای آن روز به  همراه خانواده اش به روستا برگشت در جمادی  برایش مراسم عروسی گرفتند وقتی می خواست  به شهر برگردد گفت فصل کار است شما سرکارتان باشید آنجا با عموهایم خودم عروسی می گیریم در شهر هم  مراسم خیلی مختصری گرفت وزندگی ساده توأم با مراسم بی تجمل او، در گوشه ای از خانه پدرزنش شروع شد . در ابتدای کار با عروس خانم صحبت کرده بود من به جبهه خواهم  رفت وممکن است شهید شوم اگر راضی هستی بله بگو ؛ همسرش خانم سوسن مهرداری هم پذیرفته بود.
در زمان اشتغال در کمیته مصالح سه هزار تومان حقوق می گرفت بیشتر آن را دفتر وقلم می خرید ودر بین بچه های روستا ی جمادی پخش می کرد وقتی برای سرزدن به خانواده  به ده می رفت به خانواده ومادرش می گفت برای من رختخواب پهن نکنید اگر جای خوابم راحت باشد خواب می مانم ونماز صبحم قضا می شود.
نذر کرده بود اگر در دانشگاه قبول شوم کاپشنم را به فقیری خواهم داد وقتی قبول شد نذرش را ادا کرد در زمانی که در کمیته پخش مصالح ساختمانی کار می کرد خیلی مراقب بود که حقی ضایع نشود اغلب خود به روستا سر می زد واز نزدیک نیاز افراد را بررسی می کرد و با درخواست آنها موافقت می کرد.
 همسرش (سوسن مهرداری)  می گوید :  بزرگترن دلیلم برای شروع زندگی  مشترک با او ایمان وصداقت بود مدت زمان زندگی مشترکمان نیز نزدیک  به دوسال بوده وحاصل این ازدواج دختری بنام خدیجه است که در زمان شهادت پدرش هشت ماهه بود . همسرش ادامه می دهد در هنگام تولد بچه با هم بیمارستان رفتیم خیلی خوشحال بود از اول گفته بود اگر بچه دختر بود اسمش را خدیجه واگر پسر بود مصطفی می گذارم چون بچه متولد شد با خوشحالی گفت نامش را خدیجه گذاشتم اما او مرا نخواهد دید وقتی بزرگ شد و زبان باز کرد به سر مزار م خواهد آمد انگار می دانست واز لوح محفوظ خبر داشت همانگونه هم شد . همسرش  می گوید در کارهای خانه در صورت فراغت بیشتر در شیشه پاک کردن وغیره  به من کمک می کرد. از اخلاقش  راضی بودم  با همه خانواده من (همسر) مهربان وبا احترام بود  او( شهید) به حجاب خیلی اهمیت می داد ومی گفت  وبه دخترم  بگویید در راه دین رفتم . مواظب حجابش باشید چادر بر سرش کنید.
همسر شهید می گوید : روزی ماهی خریده بود آن را برای نهار آمد کردم وپختم وقتی به خانه آمد وسر ماهی را در ماهی را در سطل  دیده بود رفت وآن را آورد ودر کیسه سیاهی گذاشت ودرش را محکم بست وگفت مبادا ازاین کارها بکنی  بلکه کسی بضاعت خرید ندارد . اغلب به خوابم می آید (همسر) گریه می کند مثل اینکه از دخترش نگران است به مسائل دینی وفرائض خیلی حساس بود دوستش قربان علیزاده نقل می کند روزی ماه رمضان چند جوان را در خیابان در حال خوردن روزه دیده بود واو خیلی ناراحت شد گفتم چرا ناراحت می شوی جوان هستند نمی فهمند گفت چراهمه چیز رامی فهمند جز تکالیف الهی را ؟
همچنین روزی از طرف پایگاه میرزا علی اکبر به دریاچه  نئور اردو رفته بودیم هرکس برای خود مسئولیتی عهده دار شده بود شهید گفت شما همه کارها را تقسیم کنید کاری را که هیچ کس نمی خواهد انجام دهد به من واگذار کنید چون هدفش الهی بود  وخواسته اش جلب رضای خداوند یگانه بود...
قربان علیزاده دوست وهمرزم شهید می گوید : یکبار زمانی که شهید در کمیته پخش مصالح مسئول بود برایش  رشوه می دهند ومی گویند  زودتر به ما مصالح بده او رشوه را به محضر آیت ا.. مروج میبرد ومی گوید فلانی به من پول داده کارش را راه بیاندازم من وقت ندارم شما کار او را راه بیاندازید .
 آقای علی نژاد فرمانده وقت اردبیل که با شهید در موقعی که در کمیته  پخش مصالح بود همکار بودند در زمان شهادتش د رمراسم حاضر شده وبه دوستانش گفته شاید شما  با اینکه با او دوست بودید به اندازه ما که با او کار کرده اید نشناسیدش او چون از بسیجیان داوطلب بود که در سختترین شرایط وعملیات به منطقه می رود ودر سایر مواقع برمی گشت در صحنه های شهری خدمت می کرد مادرش می گوید وقتی به روستا می آمد وبرایش  غذا میکشیدیم ومی گفت اول باید ظرف همه را ببینم بعد بخورم بعد که نگاه می کرد از سهم خود در ظرف زند برادرهایش می ریخت ومی گفت شما بخورید روزی خواهرش در حال الک کردن گندم بود و زن برادرش در خانه در حال زایمان به خواهرش می گوید: برو ببین بچه دختر است یا پسر  بعد از مدتی از خواهر خبری نمی شود خودش  می رود ومی گوید چه شد می گوید دختر بود دیگر نیامدم وگفتم عصبانی می شود ومی گوید اگر خبر دختر بودن او را به من می آوردی بیشتر به تو مژدگانی  می دادم وخدا او را دوست دارد که به او دختر داده است  .
 خواهرش میگوید در زمان جان دادن پدرم شهید کودک بود همه دور پدرم جمع شده بودیم برادر بزرگم به شهید گفت یاسین بخوان او گریه می کرد ونمی توانست بخواند برادرم دعوایش کرد وگفت مگر به تو نگفتم با صدای بلند یاسین بخوان .
 شب قبل از شهادتش برادرش سوغات در خواب می بیند دست راستش قطع شده ، صبح آن روز هرچه خواسته سر کار برود نتوانسته  وقتی از در بیرون آمده مادرش در حال پختن نان بوده ودیده از شهر ماشین می آید ودوست شهید آقای امتدی زاده از ماشین پیاده شد برادر مادرش را صدا می زد مادروبرادر سراغ شهید را  از دوستش می گیرند  واو می گوید ناصر زخمی شده وروحانی که همراه امتدی زاده بود شروع بخواندن می کند گویا به مادرش الهام شده بود او می گوید تو را بخدا مرا ببرید پسرم را ببینم رخت عزا می پوشد وبا آنها به اردبیل می آید در سردخانه پسر را می بیند ومی گوید  قربان علی اکبر باشد سینه اش خونی بوده است اصرار می کند  سینه اش را باز کند که اجازه نمی دهند و می گوید رنگ هنوز به رخساره شهیدم بود فقط کمی لبش خاکی بود .
برادرش می گوید سال 65 یکبار به اردبیل آمده بودم دو برادر با هم بودیم شهید گفت برویم ناهار بخوریم من گفتم من حساب می کنم او گفت نه من حساب می کنم چون شاید آخرین ناهارمان باشد که با هم هستیم رفتیم بعد از غذا شهید  مرا به شریعتی برد واز آنجا یک جلد کتاب خرید ودر راه برگشت به او گفتم نرو قبول نکرد ورفت ودیگر نیامد.
 خواهرش می گوید: (حمیده ) من در شورابیل بودم شوهرم  به دنبالم آمد   گفت حمام نمی روی آن موقع در خانه حمام نداشتیم گفتم  برویم حمام وتا بیرون آمدنم شوهرم جلوی گرمابه منتظرم مانده  بود وقتی بیرون آمدم با تعجب گفتم نرفتی گفت نه می خواهم ترا ببرم ناصر را ببینی خوشحال شدم گفتم مگر آمده گفت آری فقط یک دستش قطع شده وقتی به مقابل سردخانه رسیدیم دیدم جمیعت زیادی جمع اند مادرم را که دیدم با رخت عزا فهمیدم برادرم شهید شده  رفتم ورویش را بوسیدم وداع آخرت کردم.
 همرزم شهید آقای حاج حسین حاج محمدی می گوید در زمان حمله  وعملیات ابتدا شهید از دستش تیر خورد گفتم  نرو  قبول  نکرد رفت وبار دوم از قلبش تیر خورد وبه فیض شهادت نائل آمد.
همسرش می گوید: همیشه جبهه را تعریف می کرد جایی خوبی است ورفتنی است به حجاب خیلی اهمیت می داد وبه من می گفت به دخترم بگو پدرت در راه دین رفت ومواظب حجاب او باش.
دوست وهمرزمش قربان علیزاده می گوید: در سال 1365آخرین باری که اعزام می شد آمد مرا ببیند وخداحافظی کند من در روابط عمومی کار می کردم  در دستش بسته ای داشت پرسید چیست گفت لوازم اضافی من است که می خواهم به نیازمندان بدهم .آن بار رفت و دیگر برنگشت وخبر شهادتش را از طریق پایگاه به من دادند . صدای روحنواز او همه را مجذوب می کرد هم در منطقه برای رزمندگان می خواند  وهم در مراسم دعای  کمیل و توسل و.. که از طرف پایگاه برگزار  می شد مداحی می کرد . .او می گوید شهدا انسانهای وارسته ای بودندباید که امتحان پس دهند ومحک زده شوند.
 شهید اصغر باقری  خیرآبادی در سال شهادتش از رشته پزشکی دانشگاه پذیرفته شده بود   که چند  ماهی به بازگشایی دانشگاهها مانده بود که شهید شد. چون شهید رسولی جمادی از خانواده ای محروم برخاسته بود وپدرش را در خردسالی از دست داده بود به مادرش دلبستگی خاصی پیدا کرده بود . در سالهای اولیه بعد از انقلاب از طرف پایگاه میرزا علی اکبر ( کربلایی ) انجمن اسلامی توحید تاسیس شد که گردانندگان آن شهید سیروس نجفی خیاط - شهید جواد پار و شهید ناصر رسولی جمادی بودند اینان هم درپایگاه وهم درانجمن فعالیت داشتند. درسال 65 من (افندی زاده) زخمی شده بودم ودر شیراز بستری بودم شهید رسولی شنیده بود در حال اعزام به منطقه از دوستانش در تهران جدا شده وبه دیدارمن آمد گفتم ناصر چرا  آمدی مگر من پایگاه را به تو وشهید نجفی نسپرده بودم گفت من دیگر نمی توانم بمانم  آمدم  با  تو خداحافظی  کنم. قرار گذاشته بودیم با شهید رسولی با هم به منطقه برویم آمد  پیش من گفت آماده شو برویم ولی من چون از طرف نیروی مقاومت بسیج  به  دلیل ساماندهی نیروها محدودیت داشتم ونمی توانستم بروم گفتم چند روز صبر کن کارها را سرو سامان بدهم برویم گفت فلانی نمی توانم بمانم باید بروم از زمانی که که دوست ویار صمیمی او اصغر باقری خیر آبادی شهید شده بود عرصه برای شهید رسولی  تنگ شده بود خیلی عجله داشت  که برود مثل اینکه دعوت شده بود  وباید می رفت به من گفت  عملیات  شروع شده بعداز پایان عملیات ، دیگر  رفتن ما چه سود دارد وبالاخره منتظر من نشد و رفت وچند وقت  بعد خبر شهادتش وسپس جنازه اش آمد . خبر شهادتش را هم من به خانواده اش دادم برایم خیلی سخت بود اما آقای ناطق زنده دل شرط کرد اگر می خواهی  جنازه ناصر را ببینی باید خبر را تو به خانواده اش بدهی آن روز من (افندی زاده ) وچند نفر از پایگاه به همراه  یک روحانی به جمادی رفتیم وقتی رسیدیم  برادرش ومادرش مرا دیدند چون دوستی من وناصر را می دانستند پرسیدند ناصر کجاست به مادرش گفتم مجروح شده در اردبیل است بنده خدا مادرش شروع به گریه وزاری کرد وبه یک باره نشست مثل این که به اوالهام شده بود ودرآن لحظه روحانی شروع به مداحی درشأن شهدا کرد وخانواده اش متوجه شدند ناصر شهید شده است .
روحش شاد و راهش پر رهرو باد