رونق تولید ملی | پنج‌شنبه، ۲۵ مهر ۱۳۹۸

شهید یونس زارع - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

شهید یونس زارع

Loading the player...

دانلود

در سال 1347 درشهرمدهبی حسینی تولدیافت وپس ازاتمام دوره های ابتدائی و راهنمائی  به دانشگاه شهیدبهشتی راه یافته از طریق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی  عازم  جبهه شده و در مورخه 1365/10/27 درشلمچه به فیض عظمی شهادت نائل آمده است .
عنوان خاطره: افتخار شهادت
یونس همیشه دوست داشت به جبهه برود ولی من چون او را خیلی دوشت داشتم نمی گذاشتم یک روز آمد و با ناراحتی به من گفت :دیدی چه شد؟ تو اجازه ندادی من جبهه بروم جنگ دار تمام می شود و من شهید نشدم
گفتم: تو بچه ای تو چکار می توانی بکنی؟
گفت : نه مادر من دیگر بزرگ شده ام بچه نیستم من خیلی کارها می توانم بکنم تو را خدا اجازه بده من جبهه بروم و شهید شوم و توهم افتخار کن و برایم گریه نکن.
جبهه منتظر او بود
هیچوقت نتوانست رفتن به جبهه را فراموش کند وقتی هم مرخصی می آمد خیلی زود برمی گشت یک روز که قرار بود از خاتم النبین اعزام شود من به دنبالش رفتم و در آنجا یک مرد نظامی را دیدم و گفتم آقا تورا خدا یونس را نبرید او 3 روز است که از جبهه آمده او درس دارد آن مرد گفت : حاجی خانم پسرت خودش آمده و ثبت نام کرده شما خبرندارید؟ شما باید خوشحال باشید که او به جبهه می رود در حالی که هر دو ناراحت بودیم او را به خانه آوردم ساعت 2 زمان اعزام بود تا ساعت 2 او را نگه داشتیم ساعت 2 دیگر خیالم راحت شد که همه رفتند و او دیگر نمی تواند برود بعد از ساعت 2 او از خانه بیرون رفت و دیگر برنگشت هر چه منتظر شدم نیامد شب تا صبح گریه کردم اما نیامد فرداری آن روز زنگ زد وگفت مادر ناراحت من نباش من جبهه هستم 2 یا 3 روز دیگر می آیم
آری جبهه هم منتظر بود چون آن روز ساعت اعزام تغییر کرده بود و بعد از بیرون آمدن یونس از خانه حرکت کرده بودند
همدردی با رزمنده ها
او همیشه به یاد جبهه و دوستانش در جبهه ها بود هر وقت مرخصی می امد به یاد آنها کم غذا می خورد و جاری راحت نمی خوابید اگر هم می خوابید روی زمین می خوابید من هم که مادر بودم ناراحت می شدم و به او اصرار می کردم که غذا بخورد و روی تشک بخوابد یک روز به من گفت
مادر نمی دانی رزمنده ها آنجا در مقابل توپ و تانک چه سختی هائی می کشند نمی دانی آنها تا صبح بیدارند و مواظب اگر تو هم آنها را می دیدی نه تنها جای راحت نمی خوابیدی بلکه می رفتی در حیاط می خوابیدی .
کسی نمی تواند مرا بگیرد
در سال های انقلاب زمانی که یونس 8 ساله بود خیلی مشتاق به انجام فعالیت های انقلابی بود هر چند من اصرار می کردم فایده ای نداشت همراه بزرگترها می رفت و عکس های امام را با سنجاق های کوچک با دست های کوچک خودش به دیوار می چسبانید.من می ترسیدم که مبادا او را بگیرند و شکنجه کنند ولی او به من می گفت ناراحت نباش نترس هیچکس نمی تواند مرا بگیرد